تن تو،ظهر تابستون و به یادم میاره
رنگ چشمای تو،بارون رو به یادم میاره
وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره
قهر تو،تلخی زندون رو به یادم میاره
من نیازم هر روز تو رو دیدنه
از لبت
دوستت دارم
شنیدنه

تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون می زنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگ های منه
تو مثل خواب گل سرخ لطیفی مثل خاک
من همونم که اگر بی تو باشه جون می ده
نوشتم برات می خوندم!



می دونی برات نوشتم که اگه خوابت نمی بره میتونی به تنها چیزی که
قبلا به تو آرامش می داد به اون فقط و فقط به اون فکر کنی . به
چی؟می تونی به لالایی های شبانه که زمانی که کوچولو بودی مادرت
تو رو تو آغوش گرفته بود با دستای نرم و مهربونش تو را نوازش
می کردوقتی در آغوشت می گرفتو می بوسیدتت می تونی اونها رو ب
ه یاد بیاری ودر آرامش کامل بخوابی برات لالایی هاش آشناست
به اون ها فکر کن فکر کن کوچولویی و مادرت کنارته به لالایی و
صدای قشنگ مادرت فکر کن به اون دستای مهربونش به اون ترنم
صداش با اون چشمای پر از عاطفه و مهرش به محبت بی انتهایش
، به اون قلب صاف و ساده اش، قلب مهربونش، به اون علاقه ی بی
انتهاش که بهت داره که هیچ کس نمی تونه تو دنیا این طوری که اون
دوست داره تو رو دوست داشته باشه حتی ما دوستای قدیمی...

.می تونی به اون همه پاکی و قشنگی مادرت فکر کنی تا بخوابی اون
موقع است که ذهنت از همه چیز خالی می شه و می تونی به ارامش
برسی و بخوابی حالا اروم و ساکت اون چشمای قشنگتو ببند به مادر
مهربونت فکر کن گوش کن صداش داره می یاد حالا می تونی اروم
بخوابی صدایی لالایی شو می شنوی به گوشت آشناست برو و مثل
فرشته کو چولو ها بخواب و خوابای شیرین ببینی ...به خواب ....به
خواب... به خواب ... 
کوچولوی قشنگم بخواب دستاتو بزار تو دستم اروم بخواب...
نفرين به اون کسايی که روي دلا پا می ذارن
تا که مي بينن عاشقی ميرن و تنهات می ذارن
نفرين به آدماييی که تو سينه ها دل ندارن
عاشق عاشق کشن ، رحم و مروت ندارن 
آری....
نازم به ناز كسي كه ننازد به ناز خويش مرا به حال نازفروشان خيالي نيست
آری..دلتنگم
دلتنگ دلی هستم که در کودکی در سینه ام به آرامی ثانیه هارو میگذروند
ولی افسوس .........خنجر خورد و تیکه تیکه شد
من پریشان دیده می دوزم بر او بی صدا نالم که:
اینست آنچه هست خود نمی دانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم چه خوش رفتم ز دست 
من كه ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد
نوبت خاموشي من سهل وآسان ميرسد
من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست
بين مرگ وآدمي قول وقراري نيست

واسه خودم و تنهايي هام ، واسه دلم و
مهربوني هام ، واسه تو و ياد تمام روياهام
يه دنيا کوير سادگي مي خوام
واسه ديدن بي طاقتي هام ، واسه فهميدن ترانه هام
يه آسمون و درياي آبي مي خوام
واسه نديدن خستگي هام
يه دل و قلب مهربون مي خوام
يه دنيا کوير سادگي مي خوام، که من و تو رو صدا کنه، من و تو رو جدا کنه
از اين همه رنگ و ريا رها کنه . مارو ببره به آسمون ، به کهکشون .
يه دل و قلب مهربون مي خوام ، که من و تو رو تنها کنه
مارو ببره اون جايي که منم ، تويي ، يه دنيا تنهايي و ديگه هيچي نيست
يه آسمون و درياي آبي مي خوام ، تا دل کوچيک من رو آبي تر کنه ،
آره ، من و با تو ما کنه
چي بگم . هيچي نگم ، آخه من که اهل گله نيستم ، اما ...
واسه من يه دنيا کوير سادگي و آسمون و درياي آبي ، تمام دنياست ، همه دنياست .
بهترين جاي دنيا همين جاست که منم ، تويي ، تنهايي و ديگه هيچي نيست .
آره ، من يه دنيا کوير سادگي مي خوام

گفتم: تو شيرين منی...
گفتا: تو فرهادی مگر؟...
گفتم: خرابت می شوم...
گفتا: تو آبادی مگر؟...
گفتم: ندادی دل به من...
گفتا:تو جان دادی مگر؟...
گفتم: ز کويت می روم...
گفتا: تو آزادی مگر؟...
گفتم: فراموشم نکن...
گفتا: تو در يادی مگر؟...

عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني

قلبم را که لبریز از عشق است به تو تقدیم می کنم و سوگند می خورم که تا ابد :
عاشقانه دوستت بدارم .![]()
![]()




تیک تاک ساعت فریاد مرگ ثانیه هاست

ولی
دوستی ها هیچ وقت نمی میرند…….


تقدم به تو بهترین دوست

...باور کن ...بی تو می میرم...
نمي گم خسته شدم از اين همه نوشتن
نمي گم خسته شدم از اين همه جار زدن عشق
نمي گم خسته شدم از اين همه التماس بارون كردن
نمي گم خسته شدم از اين همه انتظار براي كسي كه نمي دونم سهم من هست يا نه .
باز به اينجاي حرفم كه مي رسم اينطور بهم نگاه نكن و نگو ...سجاد!!!!
مي دونم باز تلخ شدم.
مي دونم باز بهونه گير شدم.
باز دلتنگ شدم و اين دلتنگي كار دستم داده.
باز دوباره هوس گريه دارم.
اي كاش اين بغض بشكنه...
کجایی؟
مگه نمي گي سهم من هستي؟
پس كجايي؟
الآن بيشتر از هميشه شونه هات رو مي خوام.
بيشتر از هميشه نوازش دستات رو مي خوام.
بيشتر از هميشه سجاد گفتنات رو مي خوام.
كجايي؟
باز نگو به همين هم بايد راضي باشيم!!!
باز نگو قسمت من و تو اين بوده!!!
باز نگو رامین بچه شدي!!!
آره بچه شدم.
براي يكبار هم كه شده مي خوام بچه باشم.
مي خوام بهونه ت رو بگيرم!!!
من مثل يه بچه ی بهونه گير تو رو مي خوام.
مي خوام سفت بغلم كني و من هاي هاي گريه كنم و وقتي بغضم خالي شد،
بهت بگم دستمال ندارم!!!... و تو به نگاه كودكانه من بخندي!!!
مي دوني من عاشق خنده هات هستم؟!
وقتي طنين خنده ت توي گوشم مي پيچه نمي دوني چقدر سبك مي شم!!!
اين بغض...
اين بغض داره خفه م مي كنه...
اين نبودن تو داره خردم مي كنه.
من با خيالت همیشه از دلتنگي هام می گم؟!
يادته گفتم
گفتم بايد از نگاهت به خاطر تجربه عشق تشكر كنم!
حالا باز هم بهت مي گم؛
خانمی عاشقانه دوستت دارم!!!
فقط تو مي فهمي اين عاشقانه دوست داشتن چه مفهومي داره!!!
اي كاش مي دونستي چي مي كشه رامین.
اي كاش مي دونستي.
يادته قرار بر عاشق شدن تو بود نه من؟!
حالا...
من عاشق شدم و تو...
باز بي انصاف شدم!
مي دونم تو هم…
سكوت كنم بهتره… مگه نه؟!
اين بغض هنوز داره خفه م مي كنه...
كاش دعوام كني.
كاش س.رم داد بكشي.
كاش باز هم اشتباهاتم رو بهم گوشزد كني.
كاش باز هم من خودم رو براي تو لوس كنم و تو اشكم رو در بياري.
و وقتي ازت مي پرسم چرا اشكم رو در مياري،
جامون عوض بشه و من مثل هميشه براي كاري كه نكردم شرمنده بشم!!!
كاش باز بهم بگي سجاد و وقتي مي گم جانم... بله
بگي هيچي، فقط مي خواستم صدات كنم
كاش اين بغض بشكنه.
دارم خفه مي شم...






they can deceive
Don't go for wealth
even that fades away.
Go for sum1 who makes u
smile becoz only a smile makes
a dark day seem bright..
دنبال نگاه ها نرو،
ممکنه فريبت بدن
دنبال ثروت نرو
چون حتي ثروت هم يه روزي نا پديد ميشه
دنبال کسي برو که باعث ميشه لبخند بزني
چون فقط يه لبخنده که ميتونه
باعث بشه يه روز خيلي تاريک، کاملا روشن به نظر بياد.

نازنینم دوستت دارم
نازنینم دوستت دارم
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِهمیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می آید!




